می دونم اون روزی می رسه که باید از هم جدا بشیم
اون روزی می رسه که باید به قلبم بگم دیگه نباید به یادت بزنه
نمی دونم اون روز چی بهت بگم فقط می دونم اون روز دیر یا زود می رسه
روزی که مجبور می شیم قلبامونو پس بگیریم
فقط اون لحظه رو می بینم که ...
روبروی هم ایستادیم و به چشمای هم نگاه می کنیم چون دیگه حرفی برای گفتن نمونده
حتی سیل اشکام هم نمی تونه لحظه ای باعث پلک زدن چشمام بشه
فقط حس می کنم گرمایی که از دستات به دستم می رسه داره قلبمو می سوزونه
سرم رو روی شونت می زارم تا اشکامو نبینی اما حیف که لرزش بدنم رو حس می کنی
سرم رو با دستای یخ زدت از شونت جدا می کنی و میگی : بهم قول بده دیگه گریه نکنی
از همه دنیا فقط همین برام مونده بود ....
دستامون که جدا می شه صدای قلبم رو می شنوم که روی اسفالت خیابون ، جلو پات می شکنه
دستمو می بوسیو بهم می گی : "می دونم حرفامو باور نمی کنی اما دوست داشتم"
می دونم اون روز می رسه اما اگه دوستم داری برام دعا کن که من به اون روز نرسم ...
روزها گذشت و من منتظر امروز بودم تا از راه برسه ، تا سبک شم ، تا حرف بزنم ، تا اروم شم ...
امروز اومد و چه زود گذشتن ثانیه ها و دقیقه ها و من باز سکوت کردم ، اینبار حتی چشمانم هم سخن نگفتند !
گذشت !
حالا دلتنگم و ناراحت ، انگار حالا بغضم می خواد بترکه ! دلم می خواد گریه کنم اما کاش دلیلشو راحت ترمی تونستم بفهمم که چرا ؟!
آ...ه که چقدر دلم تنگه ، آ...ه که چقدر دلم می سوزه ، آ...ه که چقدر ناتوانم واسه اون چیزی که می خوام !
سخت احساس تنهایی می کنم ، دوباره انگار که پایانه ؟! خسته ام و هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن ندارم ،
می خوام همه چی زود تموم بشه ، همه چی .
گاه بوییدن گل تنهایی،لذتی عجیب می پراکند ...!
قربون اون چشای قشنگت برم!
میدونم هیچوقت خودمو نمی بخشم به خاطر ظلمی که به تو روا شده ...
امشب بیشتر از همیشه دلم سوخته ...
امشب بیشتر از همیشه چشام پر اشکه ...
امشب بیشتر از همیشه بی تابتم ...
می خوام پرواز کنم بیام پیشت ...
کاش می شد همین الان بیام دنبالت ...
خدای بزرگ من چه جوری جواب قطره قطره این اشکا رو بدم ؟!
خیلی زجر کشیدم خیلی . زبانم قادر به بیان کردن نیست و انگشتام ناتوان از نوشتن !
بی تابم و بی قرار وآینده نا معلوم و من معلق از همه چیز !
نا امید و نگران با بیم و هراس و ترس و تنهایی !
کاش می توانستم ! خدایا چگونه به تو بگویم این بار لایقم بدان در این امر کمکم کن چرا که دیگر نمی توانم . به خاطر من نه ، به خاطر وجود او . من نمی توانم تحمل کنم او چگونه می تواند ؟
وحشت تمامی وجودم را فرا می گیرد وقتی به آن خانه و اعضایش فکر می کنم ، رعشه بر اندامم می افتد زمانی که گذشته را تجسم می کنم و چه می سوزم و چه می سوزم و چه می سوزم ...
خدایا بسه این بنده حقیر تو دیگر توانائی نداره به آخر رسیده ، به اونجایی که می گن
پایان .
نمیدونم انگار هر شب با شبای دیگه فرق داره
انگار غم و تنهایی می خوان که هر شب همنشینم باشند !
انگار خسته ام !
از این همه افکار درهم و برهم که تمامی ذهنم را پر کرده است و هیچ راه فرار یا حتی بازگشتی وجود ندارد ؟!
شب مایه آرامش است اما نمیدانم چرا با وحشت به بستر می روم ؟
نمیدانم چرا هر شب گونه های خیسم مرا بدرقه خواب می کنند ؟
نمیدانم چرا صبح بلند می شوم و ادامه می دهم ؟
چشمانم همیشه پایان را می بیند که در همین چند قدمی من است هر گاه دستم را بلند می کنم به او می رسد !
خیلی خسته ام ، خیلی ...
دیروز یه اتفاق افتاد ، نمیدونم به چی تعبیرش کنم ؟! خوب یا بد ؟!
بخوای عاقلانشو فکر کنی نباید از اول اتفاق می افتاد از همون اول اول ولی اینکه خواست خداوند تو این بهم امیختن چی بوده نمیدونم . تو این بهم امیختنی که انتهاش جدائیست !
وچه سخته برام تجربه ی دوباره و اون هم چنین تجربه ای !
امروز ازش قول گرفتم...
اونقدر بهش اطمینان دارم که وقتی چشماشو به علامت تائید حرفام روهم میزاره دیگه هیچ جای شک و تردیدی برام باقی نمی مونه
دلم گرفته ، بی دلیل اشک می ریزم ...
خدایا اومدم از تو بخوام
خدایا تو آگاهی از هرآنچه که در دلمان می گذرد بیش از آنکه اتفاق بیافتد ، به وجود آمدن لحظه های آتی ، گذشته و آینده همه در دست توست و هر آنچه تو بخواهی همان اتفاق می افتد پس نمی توانم شک کنم به راضی بودنت در این امر !
نمیدانم نیت او چه بود ، شاید همان چیزی که خودش گفت ! اما خودم ... تو از نیت هردوامان آگاهی
خودت کمک کن تا هرچه بیشتر و بیشتر به تو نزدیک شویم آنقدر که لحظه جدائی هیچ کدام غصه تنهائی از یکدیگر را نخوریم چرا که تو را داریم . توئی که همه چیز در تو خلاصه می شود ...
شاید سرنوشت هردوامان تا به دیروز یکی بود این راه سرنوشت هردوامان را عوض کند
کمکمان کن تا به بالا برسیم ، کمکمان کن تا تنها از تو بخواهیم و تنها به تو تکیه کنیم ...
نمیدانم بر چه اساسی آن تصمیم را گرفتم !
نمیدانم آیا اصلا لحضه ای به آینده اندیشیدم یا نه ؟
سالهاست که می گذرد اما هنوز نمیدانم چرا اشک می ریزم!
میدانم که دیگر اشکهایم برای او نیست و تنها برای وجود مظلوم و تنهای یک فرشته ی کوچک است که همه ی زندگی ام در او خلاصه شده است
کاش بداند و بتواند درک کند که ناچار بودم و هستم که دوست داشتنی ترین عضو زندگی ازم دور بماند
کاش بداند که چقدر شبها حسرت در آغوش گرفتن و بوسیدنش را دارم !
بداند که هر لحظه و ثانیه هایم اوست گرچه که در کنارم نیست ...
کاش بداند چقدر عذاب میکشم وقتی وجودش آغوشم را تمنا می کرد من نبودم تا گونه های خیسش را نوازش کنم و او را در آغوشم بخوابانم ...
چه گناهکارم در مقابلت و چه گناهی نابخشیده تر از این که تو عزیزترینم تنهائی !
دیگر همدم تنهائی من و تو چشمای خیس و اشکای شبانمونه ...
دلم شکسته است از دل شکسته ی تو...
خداوندا به او بگو کنارم بماند
چرا که هیچ چیز در کنار من از او عظیم تر نبوده است
وحضورش برایم بهشتی است که گریز از جهنم را توجیه می کند
دریایی که مرا در خود غرق می کند تا از همه گناهان شسته شوم
و آغوشش اندک جایی برای مردن برای زیستن
وگریز از شهری که با هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کنند.
ودر سکوتش همه صداها فریادی که بودن را تجربه می کند
و چشمهایش پیش از آنکه نگاهی باشد تماشایی است
و در نگاهش همه مهربانی است قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و دستانش پیش از آنکه گیرنده باشد بخشیدنی است
میان آفتابهای همیشه زیبای او لنگریست
نگاهش شکست ستمگریست
و چشمانش به من گفتند که فردا روز دیگریست.
پس با چشمان زیبایت به من نگاه کن تا نگاه ما نه در سکوتی پردرد نه در فریادی ممتد که در بهاری
پرجویبار و پرآفتاب به ابدیت بپیوندد...
خداوندا حضورش را از لحظه هایم نگیر
رفتم تو رویاء تو خاطره هام گم شدم باز دلم تنگ شد ...
خواستم پرواز کنم ، پر بزنم تا برسم اما افسوس که بالی برای پریدن نیافتم !
دلم بیشتر از همیشه تنگ شد نگران شدم و ضربان قلبم شدت پیدا کرد...
دلم میخواد شعر سهرابو با خودم زمزمه کنم و بنویسم نمی دونم چه حسیه !
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم ...
اناری را می کنم دانه به دل می گویم کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود ...
چه کسی بود صدا زد سهراب ؟!
شب غریبیه
احساس می کنم که هر لحظه گونه هام میخواد خیس بشه ، نمی دونم بغض چیه...!
وقتی نگام با نگات آمیخته می شه یه جورایی دلم ضعف می ره ، آ...ه که چشات چقدر پر رمز و رازه...
تو آرومی مثل دریا که گاهی اوقات آروم می شه اما اون گاهی اوقات آرومه و تو همیشه...
بیشتر چشات با من حرف میزنه تا خودت !
گاهی وقتا حس می کنم که وجودت پر از تلاطمه اما وقتی کنارم قرار گرفتی تنها آرامشتو بهم منتقل کردی!
نمیدانم انتها کجا خواهد بود همانطور که ندانستم چگونه آغاز کردم و تا کجا پیش آمدم !!!
تنها میدانم
دوستش می دارم در او نگاه می کنم ، نفس می کشم و زندگی می کنم...
امشب نمی دونم چمه از چی می خوام بگم یا بنویسم!
فقط اینو میدونم یه جورایی زیاد سر حال نیستم ، نگران ! بیقرار ! سرگردان ! و و و ...
امشب میخواستم فقط از خودم بنویسم اما همیشه مسیر به سمت تو میاد شاید می خواستم یه بار دیگه دیوونه بشم و بزارم سهم من از زندگی روزهایی باشه که بدون تو میان ...
چیکار کنم با چشات که همیشه بهم آرامش میده ؟
نمیدونم ! حالا شبها که دلتنگ می شوم باز هم از تو می نویسم ...


